کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راه‌رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
--
زخون جگر پاکِ پاکم کنید سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
-
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
--
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا

بایگانی
آخرین نظرات

ارز ارزان یک نوع یارانه است. اگر برای واردات ارز ارزان اختصاص داده شود مانند آن است که به کالای وارداتی یارانه داده شود. برای مثال یارانه به گندم یا آرد یا برنج وارداتی می‌تواند با استناد به الزام تأمین نیازهای اساسی مانند خوراک انسان‌ها توجیه پذیر باشد. بر این اساس اولاً باید تولید داخلی کالایی که ارز ارزان‌تر می‌گیرد یا اساساً غیر ممکن باشد یا مقدار تولید آن برای مصرف کافی نباشد در ثانی با توجه به کمبود ارز، آن کالا باید جزو نیازهای مهم باشد. حالا چای چگونه است؟ تولید داخلی ندارد؟! حیاتی و اساسی است؟!

کشور ما صادرات چای هم دارد :)

بیشتر از ۵۰ شهید در مرز نوار غزه و فلسطین اشغالی

فلسطینی‌هایی که به اشغال‌گری و خصوصاً انتقال سفارت آمریکا به بیت‌المقدس معترض بودند، توسط صهیونیست‌ها به بدترین وجه ممکن به خاک و خون کشیده شدند.

اخبار بیشتر: خبر گاردین که عنوان این پست هم از آن به عاریت گرفته شده است.

  • مصطفی حسن پناه

دریای خزر شوری آب معینی دارد که برای ادامه‌ی حیات آبزیان و تعادل در منطقه لازم است. اساساً شوری آب دریاچه‌ها با هم فرق دارد چون به منبع‌های بزرگتر متصل نیستند. دریای خزر یک دریاچه است و از آنجا که بزرگترین دریاچه‌ی جهان است دریا نامیده می‌شود. اگر قرار باشد آب را از یک دریاچه کم کنیم مشکلات زیادی بروز می‌کند از جمله:

الف. ورودی و خروجی آب دریاچه به هم می‌خورد و دریاچه پس روی خواهد داشت. این امر حیات سواحل و گردشگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد و دلتاها که محل بسیار مناسبی برای رشد و تعالی طبیعت هستند را از بین می‌برد.

ب. اگر آب را برای مقاصدی ببرند که نمک آن مازاد باشد، قرار است چه اتفاقی برای آن نمک بیفتد؟ نمک را اگر خدای نکرده به همان دریاچه برگردانیم و بر شوری آب اثر بگذاریم که با عنایت به محدود بودن دریاچه قطعی است، مؤثرترین اقدام را در جهت نابودی منابع طبیعی و حیات انسان‌ها انجام داده‌ایم. تغییر شوری دریاچه‌ی خزر (دریای کاسپین) موجب نابودی آبزیان، نابودی صنعت شیلات شمال کشور، از دست رفتن غذا و گسترش بیش از پیش فقر در کشور می‌شود. از طرف دیگر شوری مازاد، لاجرم در منطقه منتشر خواهد شد و پوشش گیاهی آسیب جدی خواهد دید. باید به این نکته‌ی مهم نیز اشاره کرد که آبی که شورتر است تبخیر کمتری خواهد داشت و در نهایت میزان بارندگی شمال کشور و درنتیجه رشته کوه البرز و پوشش گیاهی دامنه‌های شمالی و جنوبی آن نیز تحت تأثیر قرار خواهد گرفت.

اگر از بدبختی‌هایی که قطعاً در اثر اجرای این طرح برای دریای مازندران اتفاق می‌افتد بگذریم. باید ببینیم این طرح چه معایب دیگری دارد:

در حالی که در جاهایی که آب هست به علل مختلف کشاورزی در حال اضمحلال و نابودی باشد، انتقال آب به کویر چه کمکی می‌کند؟ چرا باید آب را به جاهای جدید انتقال دهیم که هم با تغییر الگوی مصرف آب در مناطق کویری ـ که امری بدیهی و قطعی است ـ مصرف آب کل کشور را بالا ببرد (که قطعاً برای کشور ما مضر است) و هم با تبخیر بی حساب و کتاب آب را که با مشقت زیاد در اختیار گرفته‌ایم بر باد دهیم.

چند سؤال دیگر هم می‌توان پرسید:

اگر قرار باشد انتقال آب به کویر کمک کننده باشد، چرا اوّل مشکل سیستان و بلوچستان را حل نمی‌کنیم؟ چرا برای توسعه‌ی کشاورزی در جایی که روزی انبار غلّه‌ی ایران بوده است از دریای عمان آب نمی‌آوریم ؟ اگر قرارداد‌های رژیم ستم‌شاهی باعث عدم ورود آب هیرمند به استان سیستان و بلوچستان شده است و امروز کل استان در خاک عزای آن نشسته است و علاوه بر تعطیل کشاورزی، مشکل آب آشامیدنی و گرد و خاک مردم شریف این استان را به ستوه آورده است، چرا ما از دریاهای آزاد برای این استان آب تأمین نمی‌کنیم.

چرا آب را از استان‌های پر آب کشور به استان‌های دیگر انتقال می‌دهیم و آن قدر افراط می‌کنیم که استان مبدأ خود به مشکل بخورد؟

چند سؤالی که در سطور فوق پرسیده شد ناظر به این است که اگر انسان خود را محق می‌داند این قدر در طبیعت دخالت کند چرا نمی‌خواهد پروژه‌ها را از کم مشکل ترین به پر مشکل‌ترین اولویت بندی کند؟ این امر مطالبه‌ی زیادی است؟

منبع: http://yon.ir/ncDs

  • مصطفی حسن پناه

12 سال بعد

۲۷
تیر

عینکم را نوروز 95 گُم کردم. یعنی گُم که نه! افتاد جایی که دیگر در دسترس نبود! مدتی بود که دوباره می‌زدمش بیشتر به خاطر فشار زیاد کار و نیاز به کار با نوشته‌ها و رایانه‌ها. این مدتی که نبود خیلی سخت گذشت تا این که بالأخره عزمم را جزم کردم و رفتم دنبال معاینه و عینک جدید. اوّل تماس گرفتم با یک جایی در محله‌ی خودمان و بعد هم کمی پرس و جو کردم؛ در نهایت امّا رفتم یک جای دیگر. جایی که از آن خاطره داشتم. خاطره که می‌گویم الزاماً خاطره‌ی خوب یا بد نیست بلکه خاطره‌ای که در ذهنم مانده باشد.

اولین باری که دنبال عینک رفتم تیرماه سال 83 بود، در همین تهران، که بیزارم از وفای آن. آن وقت دنبال این بودم که وقت ترسیم نمودار روی کاغذ میلی‌متری یا لگاریتمی یا نیم‌لگاریتمی تمرکزم را که دم به دم از دست می‌دادم دوباره پس بگیرم. بینایی سنج که آن وقت مرد جوانی بود کلی چیز یادم داده بود و کلی با هم گپ زده بودیم. به خاطر همین در یادم مقیم بود. اصلاٌ خانه‌ای داشت برای خودش.

رفتم همان‌جا، تیرماه 95 یعنی تقریباً 12 سال بعد. منشی پس از جست و جوی اسمم در رایانه پرونده‌ی کاغذی ام را یافت. دکوراسیون به کلی عوض شده بود. می‌شود گفت که خیلی پیچیده‌تر شده بود. منشی هم همان منشی نبود، منشی‌ای که سال 83 آنجا بود اساساً متفاوت بود، امّا تفاوت آن‌ها هم پیچیده بود. من هم البته آدم سابق نبودم. منشی در سال 83 به نظرم خانم محجوبی بود که به خاطر شغلش جبراً قسمتی از حجب و حیا را کنار می‌گذاشت امّا منشی دیگری که سال 95 دیدم خانم محجوبی بود، با تعریف خودش.

پیش از اینکه دوباره دکتر را ببینم، به خاطر اینکه کمی زودتر رسیده بودم، فرصتی دست داد تا بتوانیم قاب عینکم را به کمک همان خانم انتخاب کنیم. به دو دلیل یک قاب فلزی قدیمی و یک‌جورهایی از مُد افتاده انتخاب کردم اولاً چون قاب تمام محیط شیشه را در بر می‌گرفت و دلیل دوّم این بود که قیمتش خیلی ارزان‌تر بود. آخرین باری که گذارم به عینک سازی افتاده بود، هنوز بحران ارزی اتفاق نیفتاده بود و عینک‌ها که بیشترشان وارداتی هستند، خیلی ارزان‌تر بودند.

برسیم به دکتر؛ مرد فرشته خویی بود. شاید بعداً کنار جویی از لبش سبزه‌ای بروید. مردی دقیق و مهربان که در این 12 سال دیگر از جوانی به میان‌سالی اثاث‌کشی کرده بود. تجهیزات همگی عوض شده بودند و دیگر لازم نبود دکتر برای معاینه نور اتاق را مثل دفعه‌ی قبل کم کند. خوش زبانی و خوش اخلاقی دکتر امّا همان بود. به پرونده‌ام نگاهی کرد و گفت:
ـ تیر 93 به خاطر مشکل در ترسیم نمودارهای لگاریتمی آمده بودی.

ـ بله و شاید به خاطر منسوخ شدن نمودارهای کاغذی بود که زودتر نیامدم.

ـ یعنی در این مدت پیش دیگر همکاران من هم نرفته‌ای؟

ـ چرا، یک بار رفته‌ام که شماره عینکم همان بود که شما محاسبه کرده بودید.

ـ خوب لطفاً روی آن صندلی بنشینید و ...

ـ همچنان همان بالن ته جاده است؟

ـ بله! با اینکه دستگاه عوض شده امّا آن بالن هنوز هم هست.

او معاینه را با روند تخصّصّی خودش ادامه می‌داد و در آن میان همچنان با هم سخن می‌گفتیم. گاهی در مورد بینایی سنجی و گاهی هم در مورد حرفه.

فهمیدم که دوازده سالم را داده‌ام. شب شگفت انگیزی بود.

  • مصطفی حسن پناه

مرگ ممد اگه بذارم!

روز آخر مسابقه‌ی ملی طراحی خودروهای الکتریکی، در آزمون برد بیشینه با یک بار شارژ باتری، عده‌ی زیادی از داورها و هیئت اجرایی رفته بودند به سایت برگزاری آزمون تعلیق، پس تعداد افراد اجرایی و داورها در پیست آزمون برد رو به کاهش بود. دکتر دورعلی، من، مهدی عطائی، سهیل کیانی پور، داوران خط و چند نفر دیگر مانده بودیم. کمبود نیرو که در مسابقه‌ی طراحی خودرو الکتریکی محسوس بود، باعث شد تا کم‌کم برخی افراد در قسمت‌هایی کار کنند که از قبل برای آنها تدارک دیده نشده، فی المثل می‌شد دکتر دورعلی را ببینیم که ماشین هل می دهد. یک جایی بود، که یکی از تیم‌ها کمکی می خواست، همه داشتیم ناهار می‌خوردیم دکتر دورعلی ایستاده غذا می خورد، سهیل از سر میز ناهار بلند شد که برود کمک، دکتر دورعلی به او گفت مرگ ممد اگه بذارم! سهیل کیانی پور آمد، گفت این ممد کیه؟ بچه‌شه؟ دست جمعی خندیدیم و گفتیم محمد اسم خودشه دیگه!

  • مصطفی حسن پناه

جرم انگاری دروغ

۲۷
فروردين

همیشه این سؤال در ذهنم خود نمایی می‌کرده است؟

مرز جرم انگاری و بی خیالی کجاست؟

چرا دروغ‌گویی را به عنوان یک جرم مستقل نمی‌شناسیم امّا نشر اکاذیب را در یک نشریه جرم می‌دانیم؟

--

مردى بـه رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عـرض کـرد: اى رسـول خـدا، چـهـار کـار خوشایند من است:زنا، شـرابـخوارى، دزدى و دروغ. اما هر کدام را که بفرمایید به خاطر شما ترک مى کنم حضرت فرمود: دروغ را رها کن مرد رفت و تصمیم گرفت، زنا کند اما با خودش گفت:پیامبر از من مى پرسد (که زنـا کـرده اى یـا نـه)،اگـر انکار کنم، قولى را که به ایشان داده ام شکسته ام و اگر اقرار کنم، حد مى خورم سپس تصمیم گرفت دزدى کند، بعد تصمیم گرفت شراب بخورد، اما هر بار همین فکر رابـا خود کرد لذا نزد رسول خدا برگشت وعرض کرد: شما راه را به کلى بر من بستید، من همه این کارها را رها کردم. (میزان الحکمه،ج11)

  • مصطفی حسن پناه

  • مصطفی حسن پناه