کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راه‌رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
--
زخون جگر پاکِ پاکم کنید سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
-
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
--
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا

بایگانی
آخرین نظرات

دشت نشاء

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۸۷، ۱۰:۵۵ ب.ظ

ساعت 2 و 11 دقیقه ی بامداد شنبه 10 فروردین 87 است. روی تختم نشسته ام انتقال حرارت می خوانم تا دوازده ساعت دیگر با همراهی پدرم و مادرم سفری کوتاه می رویم به لشت نشاء شهری در شمال شرقی رشت با حدود 25 کیلو متر فاصله. سرزمین پدری. البته میراثی آنجا نداریم، همه را یک آتش به جان گرفته ای، 40 سال پیش سر اصلاحات ارضی پهلوی پدرسوخته بالا کشید. آنچه آن جا داریم تعدادی آشنا و فامیل زنده و تعدادی قبر است از رفتگان پدرم که در دار دنیا – به قول خودش – فقط یک خواهر دارد و ما را. که همین هم غنیمت است در روزگار معراج فولاد و اصطکاک فلزات.

دلم می خواهد بروم و یک مزرعه آنجا داشته باشم. توی مزرعه دلم می خواهد خانه داشته باشم، به آن می گویند خانه باغ که هراز چند گاهی فرار کنم از دست همین دوستان جان و دشمنان نادان و اضطرابات فراوان که ناخواسته تحمیل می شود بر دل و جانمان. می نویسم از زمین های وقفی که یک درباری معلوم نیست از کجا آورده وقف کرده و ملت مدت هاست که گرفتار آنند. می نویسم از راه های گلی و جای چرخ های دوج و اسب های قهوه ای و قوهای فریاد کش و مردمان آرام.

می نویسم از سهراب سپهری که خودش یا برادرش همکلاسی بابا بوده و این سهراب سپهری نه آن است که لب حوض بنشیند و مادرش ریحان بچیند، بلکه کسی بود به جبهه رفت و شهید شد. شاید هم خیلی وقت ها بوده که لب حوض نشسته و مادرش ریحان چیده، اما کسی نگفته و کسی نشنیده. البته بابا از بعد از سال 50 ندیده او را. سهراب سپهری آن جا معروف است چند کوچه و خیابان شاید به نام اوست نه به خاطر شعرش بلکه به خاطر شعورش.

از این که چرا جوجه های اردکی می بینم که مادرشان نه اردک بلکه مرغ است اول تعجب می کنم. ولی مرغ اهل آب نیست پس جوجه ها را از خطر به دور نگه می دارد ولی اردک ددری است، هی این ور و آن ور آویزون است پس مرغ بهتر است برای مادری، با اینکه اردک نیست، با اینکه شنا بلد نیست؛ در این هم نکته هاست تا ببینیم و بیاموزیم و عبرت بگیریم.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۷/۰۴/۲۶
  • ۶۲۹ نمایش
  • مصطفی حسن پناه

نظرات (۵)

  • توسط:سوتک
  • خیلی قشنگ بود. به راستی دلنشینگویا آرامش ولابت قلمت را هم گیرا و زایا کرده استسلام ما را به باران و دوج و اسب و نم و سبزی و سهراب و مهر مرغانه و مرغ مادری و جوجه اردک زشت و ... برسان!
  • توسط:mohammad abootalebi
  • ghashang bood....vali age yekam bishtar roosh kar koni ham tasiresh amightar mishe ham mitooni harfet ra vazehtar bezani dada...dar kol khooob bood,ya hagh
  • توسط:مهدی ادیب
  • حاجی رفتی شمال نشستی خری میزنی ها!خوش بگذره!
  • توسط:محمد رضا ایزدی
  • جالب بود ولی یه چند وقتی از تاریخ اش میگذره!
    خوشحال می شم دوباره به روز ببینمت...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی