کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راه‌رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
--
زخون جگر پاکِ پاکم کنید سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
-
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
--
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا

بایگانی
آخرین نظرات

از بهمن 86 تا بهمن 88

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۸۸، ۰۹:۱۹ ب.ظ

 

به سختی می توان باور کرد که این وبلاگ در همین ماه میمون بهمن دوسالگی خود را تجربه کند! به سختی می توان تفاوت های امروز و دوسال پیش را باور کرد! خیلی چیزها رفته اند خیلی چیزها آمده اند، خیلی دوستی ها ایجاد شده و خیلی دشمنی ها شاید! این دشمنی ها و دوستی ها شاید خیلی هایش شخصی و خیلی هایش سیاسی بوده! دومین و انشاءالله آخرین آزمون ورود به دانشگاه در زندگی من انجام شده و من رفته رفته نیمسال اول کارشناسی ارشدم را به پایان می برم!

دوستانم همه گرفتار کاری هستند و البته باید بگویم که هویج ها هنوز هویج هستند! در انجمن علمی پژوهشی نجم شمال اتفاقات زیادی افتاده و پروژه ی رصدخانه ی شهر رشت پیشرفت بسیاری کرده است!

دلم برای داوود همتی تنگ شده و هنوز صدای زنگوله گاو های ییلاق های ماسال در گوشم هست! دلم برای آسمان پر ستاره ی هفت تپه تنگ شده است. دلم برای تمام دوستان و اقوامم که اسمشان علی هست تنگ شده! دلم برای بادامچی و نه برای سوتک تنگ شده است! دلم برای روزهای اوّل نظر سوم تنگ شده است.

دلم برای دکتر بهادری تنگ شده است، انگار همین دیروز بود که می گفت صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را ... بقیه را در همین جا می شود که گوش کنید.

دلم برای سلیمان، فیروز، سعید و حسین آن صبحانه های پر و پیمون و بحث های داغ تفاوت گردوی خراسان و گردوی شمال تنگ شده است. دلم برای جلسه ی نشریه ی خودم و کریم و بادامچی که از ساعت ۷ تا ۸ و نیم صبح یک روز بهاری بود تنگ شده است!

دلم برای آیسا، بچه ی دوست داشتنی توی اتوبوس تنگ شده است! دلم برای خیلی چیزهای دیگر هم تنگ شده است!

دلم برای دانشگاه گیلان، دانشگاه سیستان و بلوچستان تنگ شده است، که برویم با سعید و شهاب و رضا و پکوره و سموسه ببینیم و نخوریم!

دلم برای فوتبال جمعه ها که هرگز نرفته ام و برای تولد صادق داوودی تنگ شده است! دلم برای طرح تابستانی حسینیه، برای مهندس نعیمی که قرار بود سفیر گیل باشد تنگ شده است! دلم برای پسرخاله ام که همین اواخر از دنیا رفت خیلی عجیب تنگ شده است.

این، دنیاست که محل گذر است.

منحصراً برای انبساط خاطر نوشتیم ...

 دلمان برای دنیا تنگ نشود

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۸/۱۱/۰۷
  • ۷۱۵ نمایش
  • مصطفی حسن پناه

نظرات (۱)

منم دلم برات تنگ شده اق مصطفیچات خالی الان هر روز صبح با عرفان صبحونه پر . پیمون می خوریم( با عرفان هم اتاقی شدیم)نوش جون رفیق عزیزبه عرفان هم سلام برسون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی