کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راه‌رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
--
زخون جگر پاکِ پاکم کنید سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
-
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
--
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا

بایگانی
آخرین نظرات

قیدار

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۴۲ ق.ظ

امیرخانی عزیزم؛ کتاب قیدارت را خواندم! مثل همیشه لاجرعه! در طول پنج ساعت پیوسته! الآن احساسم این است که ممکن است ببینمشان! بنزین اگر تمام کنم، حکماً استرس می گیرم!

تمام قد از جا بلند می شوم و دست به سینه می گذارم ... تا در افق دور شود ... با گام هایی که هر کدام به قاعده‌ی یک آسمان است ...

نشر افق آخرین کتاب آقای امیر خانی را ـ قیدار ـ با قیمت نه هزار تومان می فروشد.

نظر علی عبدالوهاب درباره ی قیدار را که نقادانه است می توانید در اینجا بخوانید:

بسم الله الرحمن الرحیم

قیدار، فیلم هندی امیرخانی

آقا قیدار امیر خانی را نخوانید! اگر به هوای من او، اگر به هوای بی وتن، حتی اگر به هوای ارمیا و ازبه میخواید قیدارو بخونید ، نخونید که عمیقا و شدیدا با هم متفاوتند. اگر به لحاظ فنی بی وتن زیر سایه من او بود، سایه ارمیا و ازبه هم شرف دارد به قیدار. خدا بیامرزه پدر و مادر فراستیو که این کلماتو اختراع کرد ..... آقا جون رمان قیدار در نیامده. هیچ چیش در نیامده. نه شخصیت ها نه فضا نه قصه. اساسا قصه ای در کار نیست. شخصیتها مقوایین و باور نمیشند و ارتباطی باهاشون برقرار نمیشه. قهرمان بازی های قیدار شخصیت اول فیلم خنده دار است و کاملا فیلم هندی وار.....

            عمده رمانهای تولید داخل عین قیدارن. اکثرا نویسندگان زن و البته پرکار دارند و مشتریاشونم اکثرا دختران دانش آموز (عمده خوانندگان رمان). نمیدونم تا حالا این رمانها رو ورق زدید و تلاش کردید بخونیدشون یا نه. بنده توفیق! داشتم که تعدادی ازینها رو ورق بزنم و یکی از پرتیراژهاشون رو تا یک چهارم پایانی به زور بخونم. اکثر این به ظاهر رمان ها عاشقانه اند، فضایی دخترکانه (و نه دخترانه حتی) دارن و ملقمه ای از اعتقادات روشنفکرانه و فمنیستی و هزار جور چیز دیگه دارند نویسنگانشون. چند مولفه ثابت تو همشون هست از قبیل زنان مظلوم و ..... . ازین ها که بگذریم خصوصیت کاملا یکسان همه اینها آبگوشتی بودن و دره پیتی بودنشونه. مثلا میترا میره تو باغچه گل میشینه بعد تو رمان میگه " میترا بسان طاووسی که بال گشوده است" بعد نویسنده احساس میکنه تو کلی تو کف این تشبیهشی. یا مثلا مرد تو خیابون داره با زنش را میره هیچ اتفاق خاصی هم نیقتاده : " به سان عقابی تیز پرواز مراقب میترا بود" بعد تو باید همزمان هم بگی عجب تشبیهی عجب قلمی و خوش به حالش چه شوهری! اینه که جاهایی که باید گریه کنی میخندی جاهایی که باید بخندی نگاه میکنی و .... . قیدار اینگونه است. هم کودکانه نوشته شده و هم خواننده کودک(ن) فرض شده.

            قیدار پر است از لحظاتی که قیدار فداکاری میکند، تو میخندی، قیدار فداکاری میکند تو نگاه میکنی، قیدار فداکاری میکند تو تلاش میکنی هر چه سریعتر ازین قسمت رمان عبور کنی. چرا چون در نیامده. چون توصیفات  سر دستی انجام شده. تلاشی برای فضا سازی و باور مندی صورت نگرفته. چون امیر خانی به اندازه ای که برای رمانهای دیگرش زحمت کشیده اینجا نکشیده. لذا اگر هر فصل من او با ابتکارهایی جدید مواجه میشدی و در انتها در مواجهه با فصل خالی سر به دیوار میزدی اینجا تقریبا بلا استثنا هر جا که امیرخانی تلاش کرده تو را سوپرایز کند تو دستش را از قبل خوانده ای و از  فضاسازی توی رمان که مثلا همه منتظرن یک اتفاقی بیفته حالت به هم میخورد. و وقتی ادا در می آورد و از علی فتاح من او هم در اینجا استفاده میکند، دیگر برایت صرفا اداست نه چیز دیگری.

            از همان مواجهه با اتوبوس پر سرباز و ایده پفکی قیدار میفهمی که با رمان آبگوشتی مواجهی و اگر نام امیر خانی نباشد ادامه نمیدی خواندن را. سرباز ها شلوغ میکنند. سروان از توی رستوران ران مرغ بدست بیرون میاد میگه چه مرگتونه بعد قیدار میگه اتوبوس خراب شده طول میکشه شما رو با بنز میبریم برید یه تنی به آب بزنید تو حموم عمومی جلوتر( وسط جاده یهو حموم میکاریم که داستان پیش بره و مخاطب هم باید باور کنه) و بعد من میام دنبالتون. سروان هم انقدر احمقه که میگه باشه. سربازا رو ول میکنه. یهو احساس نیاز به حموم میکنه و همونجور ران مرغ بدست میره سمت حموم!! اونوقت اینجاست که دوست داری امیرخانیو بذاری جلوت فقط نیم ساعت نگاش کنی ببینی خودش خجالت میکشه یا نه. و رمان پر است ازین صحنه های بی مزه که با کلی فضاسازی پس و پیش تو باید بعد از خواندنشان حسابی سر کیف آمده باشی.

            اگر در من او، مهتاب و علی و خواهر و برادرشون و تک تک اعضای خانوادشون، درویش مصطفی و حتی صاحب سوپری دریانی را میفهمیدی و درکشان میکردی و قلابی نبودند و تبدیل به شخصیت شده بودند اینجا تا آخر داستان هیچ شخصیتی را نمیفهمی. هیچ کدام از راننده ها را درک نمیکنی و برایت جدی نمیشوند. خود قیدار هم انقدر هندی میشود که دیگر حالت به هم میخورد ازش. (باورتان نمیشود که عین فیلم هندی ها قیدار چاقو میخورد به بازویش، ببخشید به عضله های بازویش و چاقو را در می آورد و خون "فواره" میزند و به پیرزن اجازه بستن زخم را نمیدهد و بعد برای اینکه پیزن نفهمد که قیدار است با یک دست موتور را میگیرد و تا خانه پیاده خود و موتور را میبرد!!!یا دستش را با دستبند به باربند ماشین پلیس که آژیر روش نصبه میبندن و بعد دستشو میکشه و آژیر و باریند و ... کنده میشه!!!) فقط آخوند داستان سید گلپاست که کمی با او ارتباط برقرار میکنی. که او هم در قسمتی از داستان در مواجهه با دختر بی حجاب قربانی بیان عقاید امیرخانی در مورد آخوند ایده آل میشود.

            ایده مواجهه با اتوبوس سربازها مسخره است، ایده پر کردن ماشین از سیب در پاسخ به تجاوز به نامزد قیدار و ... مسخره است. ایده غذا پختن رو بروی ژاندارمری مسخره است. گذاشتن مقتل و حافظ و سعدی و مولوی در پی ساختمان هیئت برای محکم شدنش (به جای سنگ ریزه) مسخره است. خود لنگر و پناهگاه معتاد ها و .... سر تا پایش مسخره است. اینکه چند ماه هر روز آبگوشت بخوری مسخره است. اینکه اسم همه بچه های هاشم، هاشم باشد مسخره است. اینکه تو دادگاه بگی شکایت نداری بعد دادگاه بازم ادامه پیدا کنه مسخره است. اینکه آخر داستان عین فیلم هندی ها همه بدا برگردند و خوب بشند (صفدر و راننده تصادفی و ..) مسخره است. توصیفات مدیریت شهلای نابینا تو منزل مسخرست(کاملا طاووس و عقابیه اینجاش) . سه روز تو سرما خوابیدن قیدار و بعد ناگهان ترک کردن تمام معتادان مسخرست. گم شدن آخر داستان که نویسنده اسمشو گذاشته گمنامی مسخرست. جا پای سید تو سیمان مسخرست.و نعره کشیدن های قیدار که باعث سکوت همه میشه کلا تخیلیه! و خیلی خیلی زیاده این مسخره جات در رمان قیدار.

            قصه ای ندارد بلکل رمان قیدار و مشتی نوشته جات است. و تنها نقطه مثبت قیدار کلمات و اصطلاحات و جملات طبق معمول نغز و بدیع امیرخانی است. مثلا اینکه فلانی انقدر استعداد داشت که یه آچار بهش میدادی از تو موتور میرفت از تو اگزوز در میومد قشنگه. یا به تاسی که فقط بقلاش مو داره و موهاش سفید شده بگی گلگیرات سفید شده قشنگه. یا آخوندی که مراسم ... سرون شاهزاده رفته بگی شیخ ... قشنگه. و ازین قشنگیها هم کم نداره قیدار. از شعر های پارکابی هم نمیشود تعریف نکرد. ولی آیا مشتی اصطلاحات قشنگ پشت هم رمان خوب میسازد؟! اعتبروا یا اولاالاقلام!

            کمی هم محتوا. قیدار (جوانمرد) آرمانی امیر خانی باید پولدار باشد تا بتواند با اورت خرج کردن همه را نجات بدهد و تو آخر داستان از 10 تومانی های او حالت به هم بخورد. باید دور بازویش اندازه ران تو باشد تا چاقو اگر درونش رفت به سختی از لابلای عضله ها بیرون کشیده شود و در مواقع لازم کار ظلمه را با بازو بسازد. باید در رژیم آشنا داشته باشد تا بتواند دوستان مظلومش را نجات دهد. باید روشنفکر باشد و  بعضی مواقع بتوان سوسن خانم آورد برای برو بچه ها بخواند و برقصد و حال کنند ملت و خودش فقط چون اهل این کارها نیست برود داخل. همه به درگاه او راه دارند حتی شاه هم روز قبل رفتن یه سر به لنگر او زده تا پناهش دهد..

چیزی که بسیار واضح است افول بسیار شدید امیرخانیست. طوری که تو با خواندن جانستان کابلستان بیشتر به جوانمردی فکر میکنی تا قیدار. نمیدانم چرا عجله داشته امیر خانی در درآوردن این رمان و شاید عجله نداشته و به اتمام رسیده خلاقیت و ابتکارات امیر خانی و زین پس باید شاهد کارهای ضعیفی ازو باشیم که فقط اصطلاحات قشنگی درونشان است.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۱/۰۳/۰۱
  • ۷۱۱ نمایش
  • مصطفی حسن پناه

رمان

قیدار

رضا امیرخانی

رجل

نظرات (۶)

  • توسط:معصومه
  • سلام وب خوبی داری
  • توسط:مویدی
  • سلاماز «قیدار»، فعلا فقط پشت جلدش را خوانده ام؛ آن هم کتاب یکی از دوستان بود!و خب از این نوشته ات فقط آن برچسب «رجل»ش برایم تا حدودی برایم آشنا بود:«و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی»و«و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی»گوارای وجودت آن جرعه!در پناه حقکامنت که می ذاری عشق می کنمبخون البته جمعه از ساعت 8 تا 13 نه مثل من تعطیل از ساعت 1 تا 5 و نیم صبح!یا علی
  • توسط:مهدی ادیب
  • قیدار را نخوانده ام ولی نمیدونم چرا با متن علی عبدل بدجوری حال کردم!!!این برو بچ رو بذاری یه جا بنویسن خودش میشه رمان امیرخانی.اون جای متنش هست که میگه میخوای امیرخانی رو بذاری جلوت نیم ساعت نگاش کنی ببینی خودش خجالت میکشه یا نه!!!به نظرم اوج متن علی یه!دست کمی از تیکه های کتاب امیرخانی ندارهدر پناه خدا باشی برادر جان
    ممنون که بالاخره یک نفر پیدا شد قیدار را اصولی نقد کند.
    به نظر من این نقد اصلا منصفانه نبود...قیدار و مرامش گمشده این روزهای ما هستند.البته هنوز هم برای من ((من او)) چیز دیگری است.
    سلامنقدی سازنده است که توهین نباشه!!!!!!!!!!!!!!!به نظرم اصلا خوب نبود که توی این متن به بیشتر نویسنده های زن توهین شده ما باید توی تمامی ابعاد رمان داشته باشیم قرار نیس همه ی سلیقه ها عین هم باشه.ما70میلیون ایرانی با 70میلیون انتخاب متفاوتیم پس رمانه عاشقانه صرفا بد نیس !!!!!!آقای امیر خانی یه استعداد برترن و برای تمام نوشته هاشون دلیل دارن من که به شخصه عاشق نوشته هاشون هستم...در مجله همشهری جوان این هفته گفتگوی مفصلی با ایشون کردن که دلایل کاملا منطقی برای قیدار داشتن...!!!!لطفا راحت به دیگران برچسب نزنید!!!!!!!موفق باشید...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی